پسره تو كار طلا و جواهره داداش ، حجره باباش تو بازاره ولي واسه پسره تو يكي از پاساژاي بالاي شهرطلافروشي باز كرده ، يه بازار و يه حاج آقا «نقره »، همه جوره ، حرفش ، حساب و كتاب و چكش اعتباره ، تو راسته بازار احترامشودارن و بزرگ همه است . مرده خونواده دار و مهربونيه . مي گن حاجي با اين دب دبه و كب كبه كلي به خانمش احترام مي ذاره و حتي خونش وسه دانگ از مغازه اش به نام خانمشه ... من از «اشرف السادات »شنيدم كه زنش يه پا ملكه س ، دوتا دختر بزرگاش رو شوهر داده كه هر دوشون توي همون بازارن ، يكي شون يه حجره كنار حجره پدر زنش داره كه مي گن حاجي خودش دستشو رو گرفته ، اون يكي توي كار توليدي لباسه .دختر كوچيكه كه دنبال درس رفته ، شوهرشم استاد دانشگاه و دكتري داره مي خونه ، البته اين طور كه خانم سادات مي گفت خانم حاجي خيلي راضي از وصلت آخريه نبوده دلش مي خواسته دختر زن برادر كوچيكه آقابهادر داماد بزرگش بشه ، اما قسمت نبوده ، خلاصه حاج خانم «مهوش » جون رو واسه يه دونه پسرش «بهمن خان »در نظر گرفته و به «سادات » خانم پيغام داده كه قضيه رو با شما درميون بزاريم كه آمادگيش رو داشته باشين . - يعني چي آبجي ، يعني حاج خانم نمي خواد بدونه ما اصلا راضي هستيم يا نه ؟ - چه حرفا مي زني داداش «ممدلي » كيه كه دلش نخواد با يه همچي خونواده اي وصلت كنه . مگه چه شونه ...خونواده با اصل و نسبي نيستن كه هستن ، پسراهلي نيست كه هست ، دستشون به دهنشون نمي رسه كه مي رسه .زندگيشون كم و كسري داره كه الحمدا... نداره . - حرفتون حقه ، «گوهر خانم جون » اما قربون سرتون برم ، مهوش الان داره درس مي خونه . بچم درسشم خيلي خوبه ، توي مدرسه شون شاگرد اول شده ، معلماش بهش اميددارن كه بفرستنش المپياد فيزيك ، به نظرتون بهترنيس يه كم صبر كنيم اين دختره درسش رو بخونه . دور از جون اين خونواده باشه ، دور از جون مهوشم ، ما كه دختر بزرگمون رو راضي كرديم و 17 ساله فرستاديم خونه آقا «مهدي »، باز خدا رو شكر آقا مهدي هم خودش وهم خونوادش تا حالا از گل نازكتر به «محبوبه » نگفتن و هميشه هواش رو داشتن . دخترم و بچش هم تا حالا كم وكسري نداشتن ، سه ، چهار سالي با پدرشوهر و مادرشوهرش زندگي كرد، بعدم كه آقا مهدي شكر خدا وام گرفت يه خونه نقلي خوب واسشون خريد، الحمدا... كار و زندگيش خوبه ، و به زن و بچش هم محبت داره ، آب مي خوره بدون اذن محبوبه نيس . با اين حال محبوبه هر از گاهي كه دوستاي هم مدرسه اي قديمش رو مي بينه كه درس خوندن و يه چيزي واسه خودشون شدن ، افسوس مي خوره كه چرا نتونسته درس بخونه . البته خداي ناكرده فضولي نباشه ، من كمتر از اين دو تا دختر سنم بود كه زن آقا ممدلي شدم ، خدا بيامرزه بي بي جون و آقابزرگ رو، من از چشام بدي ديدم از اون دو تا خدا بيامرز و بچه هاشون بدي نديدم . بازم روم به ديوار من قصدجسارت ندارم صلاح كار اين دختر رو باباش و شما كه عمه شون هستين بيشتر مي دونين . - بدري خانم جون من كه خدايي نكرده راضي به بدبختي برادرزاده هام نيستم . خدا به سر شاهده ، منم آرزوم خوشبختي و سرافرازي شونه . درست مثل بچه هاي خودم ... بلكه هم بيشتر، هر كي ندونه شما كه مي دونين . بچم «يوسف » از سربازي برگشت و رفت دنبال ادامه تحصيل و بالاخره همون رشته موردعلاقش وكالت قبول شد و داره مي ره دانشگاه ، عصرها هم مي ره تويه دفتر وكالت و كار مي كنه ، بچم پنجشنبه وجمعه هم مي ره در مغازه آقاش كه يه پول و پله اي بهم بزنه . خودتون مي دونين واسه چيه كه اين طوري حول وولا برش داشته و دست از پاش نمي شناسه چون خاطرخواه مهوشه ، من راسياتش وقتي مطمئن شدم قند توي دلم آب شد. ولي ديدم تا اين پسر بخواد دست و پاشو رو جمع كنه طول مي كشه . اون حالا حالا بايد درس بخوونه و كار كنه و پول دربياره ، من كه نبايد فقط تو فكر خوشبختي بچه خودم باشم ، وقتي سادات خانم حرف خونواده حاج آقا نقره رو پيش كشيد و ديدم آقا بهمن بيشتر از يوسف مي تونه مهوش جون داداشم رو خوشبخت بكنه ، اگه چه دلم واسه يوسفم سوخت ولي ديدم آدم نبايد خودخواه باشه . - خدا انشاءا... خيرتون بده ، انشاءا... آقايوسف خوشبخت باشن ، انشاءا... بيايم عروسي «ليلي » جون و «لعيا» جون ، به خدا منو وآقاجونش كه جز سعادت بچه ها مون چيزي نمي خوايم ، سعادت بچه ها هم به پول و اين چيزانيس ، همين كه طرفشون انسان باشه و اهل حلال وحروم ، تقوي و يه كمي مهربوني با سر و همسر،واسمون كافيه ، گوهر خانم جون ما كه خداي نكرده نخواستيم دخترامون رو بفروشيم . آقايوسف پسر آقا، مومن و سر به راهيه . خيال نمي كنم آقا ممدلي اگه بنا بود به ايشون و شماجواب بدن . كار و زندگي رو بهوونه مي كردن . - نه ، خدا مي دونه . من يوسف رو از «علي »خودم بيشتر دوست دارم ، اصلا علي حالا كجا كه بشه قدر يوسف و اينقدر آقا و موفق از آب دربياد.تو كه آبجي هيچوقت حرف دل اين بچه رو پيش نكشيدي ، خودشم كه آنقدر محجوبه كه آدم حاليش نمي شه چه توي دلش مي گذره . والله كي ما خداي نكرده ، سنگ انداختيم ، كه نذاريم كه دو تا جوون به هم برسن . يوسف هرچي باشه گوشت تنم . خواهرزادمه ، زير دست شماو آقا حبيب بزرگ شده ، من از دومادم كه توقع زيادي ندارم . مگه من از آقا مهدي شوهرمحبوبه مون چي خواستم ؟ الحق ، پسر خوبي هم هست . زحمتكش و سر به راه ، زن و بچش رو هم دوست داره . البته حالا حرف سر اين نيس ، حرف سراينه كه نمي خوام مثل محبوبه ، مهوش بعدهاحتي در عين خوشبختي گله گذاري بكنه كه نذاشتين من پيشرفت كنم . نذاشتين درس بخوونم واسه خودم كسي بشم . - اي بابا داداش ممدلي . دختر جماعت دكترهم كه بشه ، آخرش بايد آشپزي كنه و ظرف بشوره ، بچه بزاده و كهنه بچش رو بشوره . بقيش مال خانم اعيوناست . كه نوكر و كلفت دارن . هموناهم اگه ازشون بپرسين ، بازم مي گن اول و آخرش يعني همين . يعني خونه شوهر... دوره و زمونه خراب شده . مي گن توي مدرسه ها هم بين پسرا و دختراي مدرسه موادمخدر مي فروشن . چه مي دونم ، بچه ها چش و گوششون باز شده و نمي شه ديگه جلوشون روگرفت . ما شانس آورديم كه بچه هامون صالح هستن و اهل خير و ثواب ، ولي زمونه ، زمونه بدي شده . تازه پسر خوب و سر به راه كم گير مي ياد.حالا اومديم مهوش جون رفت دكترم شد، بعدش اگه خداي ناكرده خواستگاري كه سرش به تنش بيارزه نيومد. يا خداي ناكرده ، دخترمون با يه آدم كلاش افتاد چي ؟ - چي بگم خواهر، بايد ديد دختره راضي مي شه يا نه ، خانم يه چيزي بگين ، حرفش رو پيش بكشين ببينين مزه دهن مهوش چيه ؟ تا ببينم خداچي مي خواد؟ - انشاءا.. كه خيره ...، انشاءا... خوشبخت بشه . - انشاءا...انشاءا... احساس روبروشدن با تغييري به جز آنچه برايش برنامه ريزي كرده ام ، مرا آزار مي دهد. به خصوص كه اين تغييرات بنيان روياهايم را درهم شكند. اي كاش هيچ وقت پا به مجلس دوره سادات خانم نگذاشته بودم ، من سادات خانم راخوب مي شناسم ، زن مهربان اما بسيار سمجي است از آن جور خانمهاي قديمي كه اعتقادي به تحصيلات عاليه و پيشرفت زنان ندارند. به نظر اودختر بهتر است هر چه زودتر به خانه بخت برود،اين طوري هم خدا از او راضي تر است و هم خودش زودتر با شرايطي كه بايد تا پايان عمر درآن بسر برد عادت مي كند. آقا جون و مادر هيچ كدام نه راضي بودند و نه ناراضي . از يك طرف اسم دهن پركن و رك وريشه اصيل خانواده حاج آقا نقره و از يكطرف هم وضعيت مالي خوب آنها ته دلشان را خالي كرده بود. اما هر دو دوست داشتند من نيز به آرزوهايم برسم . مادرم گاه با همان سادگي و مهرباني لابلاي حرفها و تعريف هايي كه برگرفته از گفته هاي عمه خانم براي او و آقا جونم بود مي گفت : - تازه مادر جون اينا كه هنوز نيومدن . وقتي اومدن و پاي حرف به ميون اومد، توهم بگو كه دوست داري درست رو بخووني خيال نمي كنم مخالفتي بكنن ، من شنيدم دختر كوچيكه حاج آقانقره خودش و شوهرش دكترن . شايد خدا بخوادتو توي خونه شوهرت به درست ادامه بدي . - يعني من اينجا اضافم مادرجون . آقام ديگه مهوشش رو نمي خواد. من كاري بدي كردم كه مي خواين ردم كنين ... - خدا مرگم بده اين حرفا رو نزن ، اگه به گوش آقات برسه . خدا مي دونه كه قلبش ازت مي گيره .مي خواي دور از جون ، آقات سكته كنه . تو كه مي دوني آقاجونت جونشه و شما دو تا دختر، كي جرات داره از گل نازكتر بهتون بگه ، مادر و پدرخوشبختي بچه هاشون رو مي خوان . اين حرفامال آدماي نمك به حرومه دخترجون . زبانت روگاز بگير و ديگه حرفش رو نزن كه من و آقات ،نمي بخشيم تورو، دختراي خوب و نجيب اين چيزا رو مي سپارن دست اول خدا بعدم بزرگترشون . - باشه ، ولي مامان ، آقاجون حتما راضي نيس .خودش به من كلي سفارش مي كرد، درست روادامه بده . المپياد رو هم جدي بگير، من اگه شده گرسنگي بكشم مي خوام بچه ام به يه جايي برسه .حالا چي شده ؟ - بسه دختر. زبون به دهن بگير. فعلا كه نيومدن . - خدا نكنه كه ... هيچ وقتم نيان . اگه هم بيان من نمي يام جلو شدن . برم به كي بگم من شوهرنمي كنم . عمه جون چرا از اين لقمه ها و اسه ليلي يالعيا خانمش نمي گيره ؟ - اين چه حرفيه دخترجون ، حاج خانم نقره تو روتوي مراسم دوره سادات خانم پسنديده ، نه ليلي و لعيا رو، وگرنه كه اون دو تا با شماها بودن ،تازه از كجا معلوم كه هر دوتا شون از اين لقمه ايي كه واسه تو گرفتن حسودشون نشده باشه ؟ از كجامعلوم خودشون از خدا نمي خواستن كه واسه اونا، پسر حاج آقا نقره پيغام بفرسته ؟ - خب حال هم بگين ليلي و لعيا رو معرفي كنن شايد حاج خانم نقره درست و حسابي اونارونديده . شايد اصلا پسرش ، بهمن خان از يكي ازاونا خوشش بياد. مامان جون شما رو به خدا منومجبور به كاري كه دوست ندارم نكنين . نمي بينين اينقدر توي تلويزيون مي گن جوونا رو مجبور به ازدواج اجباري نكنين . - بسه دختر. همين حرفا شما دخترا رو گول زده كه چي ... كه مثلا آزاد هستين . هر كاري دوست دارين بكنين . بالاخره چي ؟ آخرش بايدشوهر كني . چه المپياد بري چه نري ؟ اصلا اين المپياد چه دردي رو از تو دوا مي كنه . - اي واي مامان جون ، خب اگه برم و مقام بيارم كه ديگه كنكور نمي خواد بدم ، مستقيم مي رم دانشگاه . - بعدش چي ؟ - بعدش خب درس مي خونم . مي توونم برم توي يه اداره كار كنم ، يا اصلا ادامه بدم بشم ، استاددانشگاه ، مثل دايي نادر كه توي كانادا توي دانشگاه درس مي ده . مي دانستم مادر تنها برادرش رو كه 12 سال است از او دور افتاده بسيار دوست دارد. خيال مي كردم اگر دايي نادر اينجا بود، حتما زورش به مامان و آقاجون مي رسيد. اما چه فايده ، كاش مي توانستم بك جوري با او تماس بگيرم . كاش اوكمي مادر را نصيحت مي كرد. حتي محبوبه و آقامهدي هم نتواستند حريف مادر شوند. با اينكه اول قضيه به نظر ناراضي مي رسيد اما انگارحرفهاي عمه گوهر حسابي روش تاثير گذاشته بود. - مادر من ... هر كسي قسمت خودش رو داره ،كه مهدي حالا گذاشته من بازم برم دنبال علاقم وگذاشته برم ديپلم بگيرم و درسم رو بخوونم مال اينه كه بعد از چهار سال فهميد كه من واقعااستعداد دارم و اولش كه مخالفت مي كردم وراضي به ازدواج نبودم ، به خاطر بي علاقگي به آقامهدي نبوده ، فقط مي خواستم درسم رو بخوونم .حالا هم كه اجازم داده بيشتر از قبل دوستش دارم ، هر جوري هست و سايل راحتي و آسايش رو واسش فراهم مي كنم . ولي همه مردا اين طورنيستن . - بسه ، بسه . همه تون همين طورين اولش ، آه وناله مي كنين ، بعدش دعا به جون پدر و مادر كه راه درست رو جلوي پاتون گذاشتن . - نخير فايده نداره خواهر من ، بهتره صبر كني و بسپاري دست خدا، شايدم خدا خواست درست شد... چي بگم ؟ آن روز نحس فرا رسيد، حاج آقا نقره و همسرو دو دختر بزرگ و پسرش به خانه ما آمدند.عليرغم ميل باطني ام من نيز تسليم سرنوشت شدم .روز عقد تعيين شد، ما بايد تا آن روز بعضي ازخريدهاي سردستي مثل پارچه و حلقه و چيزهاي مورد نياز ديگر را مي خرديم . داماد وقتي فهميدمن علاقه زيادي به ادامه تحصيل دارم . قول داديك سال ديگر عروسي را عقب بياندازد تا من پيش دانشگاهيم را هم بخوانم . و من كمي دلگرم شدم كه راهي براي پيشرفتم باز شده است . - عروس خانم براي مرتبه سوم تكرار مي كنم بنده را وكيل مي فرماييد كه با مهريه يك جلد كلام الله ، يك دست آينه و شمعدان و يك شاخه نبات و500 سكه طلا شما را به عقد ازدواج دايم آقاي بهمن نقره درآورم . - با اجازه آقاجون و مادرم ،...،... بله . كسي چه مي داند. آينده آبستن چه حوادث واتفاقاتي است ؟ كسي چه مي داند چه سرنوشتي انتظارش رامي كشد؟ هيچ عروسي با فكر ياس ... فروريختن بنيان كاخ آمال و آرزوهايش پاي سفره عقد نمي نشيندو با فكر جدايي به مرد زندگيش بله نمي گويد. امانمي توان با تقدير جنگيد يادم نمي آيد دوره نامزديم به شيريني و تعريف آنچه از اين ايام براي هر كس ديگري بوده ، باشد. به خصوص كه قول و قرارها همه پوشالي ودروغين از آب درآمد. بهمن يك ماه بعد از عقد دبه درآورد كه من همين حالا زنم را مي خواهم به خانه ام ببرم . خرج عروسي هم بي خرج عروسي . آقاجون و مادر هرچه كردند او را از خرشيطان پايين آورند، كاري ازپيش نبردند، حتي يكي دوباري شوهر خواهرم بااو و حاج آقا نقره حرف زد و خواست پا در مياني كند. ولي فايده اي نداشت . حاج آقا نقره كه يك بند مي گفت هر چي حاج خانم امر كنن ما و بهمن همان كار را مي كنيم . معلوم بود او ميدان را به نفع همسرش خالي كرده . آخرش هم گفتند يا دختر رابه خانه بفرستيد با طلاقش را مي دهيم ، تا درخانه تان بماند تا موهايش هم رنگ دندانهايش شود. آقا جون عليرغم ميل باطني اش مجبور شد تن به اين خواست دهد و دخترش را مثل يك زن بيوه روانه خانه بخت كند. هرگز فكرش را هم نمي كردم ، كه روز خداحافظي من با خانواده ام ،روز خداحافظي من با سعادت و خوشبختي هميشگي است ، بعد از آن كه پا به خانه بهمن گذاشتم ، ديگر اجازه ملاقات با آنها را از دست دادم . ماهي يك بار آن هم در حضور شوهرم حق داشتم تلفني با پدر و مادرم حرف بزنم ، هر دواشك مي ريختند، حتي آقاجون كه تا آن روزكسي گريه اش را نديده بود نمي توانست تحمل كند. هيچ كدام دلشان نمي خواست تحت همان شرايط هم زندگيم را از دست بدهم . بهمن مي گفت تا بچه به دنيا نيايد وضع برهمين منوال است اين رسم ماست ، من و او طبقه سوم منزل پدريشان مي نشستيم ، درست مثل دو غريبه در كنار هم زندگي مي كرديم او ناهارش را درحجره و شام را در صورتي در كنار من مي خورد،كه قبل از آن من خود از آن غذا بخورم . وحشت داشت ، او را چيز خور كنم . بيشتر شبها به خانه كه مي آمد صدايش را در پله مي شنيدم ، اما ساعتهادر طبقه پايين در كنار مادر و دو خواهرانش مي گذارند و آخر شب براي خوردن شام و ياحتي فقط براي خواب بالا مي آمد. و به محض ورود به خانه تمام در و پنجره هايي را كه خودش قفل كرده بود را كنترل مي كرد. تمام دوران بارداري هرگز نتوانستم از آنچه دلم مي خواست و هوس مي كردم براي خود تهيه كنم . آقا جون و مادر برايم خوراكي و يا تنقلات مورد علاقه ام را مي فرستادند، اما بهمن هرگز آنهارا به خانه نمي آورد. به محض زايمان ، او بچه رابراي آزمايش نزد دكتر برد، مي گفت بايد مطمئن شود كه بچه من است ؟ دلم مي خواست مي توانستم با دخترم مهسا از آن خانه شوم فراركنم . خانه اي كه در آن هميشه به چشم يك زنداني گناهكار به من مي نگريستند، نه عروس . بهمن هميشه مشكوك بود، مشكوك ، مشكوك . اگر مي توانستم حتما با خودكشي به زندگيم پايان مي دادم اما افسوس . خواهر و شوهرخواهرم و البته پسر عمه يوسف بالاخره باخواهش آقاجون توانستند با مامور قانون و باحكم دادگاه مرا از آن زندان نجات دهند، اما اين به قيمت همه زندگيم تمام شد.