قسمت اول اين مقاله روز گذشته منتشر شد.اينك بخش پايانى آن را مى خوانيد.
قانون كارما (Karma) مطابق تعريف تعادل و توازن نظام اخلاقى جهان است كه به موجب آن روح در سلسله مراتب بازپيدايى سرگردان است و به كيفر اعمال گذشته خود مى رسد و از مرتبه اى به مرتبه ديگر براى تصفيه كردارهاى پيشين خويش تجسم مى يابد و به دنيا مى آيد و معدوم مى شود و دوباره پديد مى آيد.
ميلارپاى جوكى، بودهى ساتوا (bodhisattva)يى مى شود كه مارپا انتظارش را داشت و بودهى ساتوا در اساطير هند پيامبرانى نجات دهنده اند كه در بهشت جاى دارند و جهت نجات و رستگارى (موكشا Moksa) انسان ها به زمين فرستاده مى شوند.
در انتهاى داستان سواستيكا يا سيمون به نيروانا مى رسد همچنان كه ميلارپا.
نويسنده داستان را با جمله «با يك خواب شروع شد» آغاز مى كند، راوى خواب خود را شرح مى دهد و اين راوى اول شخص تا انتهاى داستان بدون دخالت داناى كل حركت مى كند تا آنجا كه نويسنده، چراغ ها را خاموش مى كند. «چراغ ها خاموش مى شود.»
۲- در داستان «ابراهيم آقا و گل هاى قرآن» نويسنده برگ ديگرى از تفكر مذهبى _ فلسفى شرق را پيش چشم خواننده مى گشايد. شايان ذكر است كه اگر چه تصوف صرفاً مربوط به مسلمانان نيست و مسلمانان هم مكتشف آن نبوده اند، اما تصوف اسلامى و مولويه به عنوان يك طريقت ريشه در خود اسلام دارد. صوفى گرى آن جنبه باطنى از شريعت اسلام است و قرآن و آموزه هاى اسلامى از منابع مهم اين طريقت است و باز قابل توجه است كه عرفان اسلامى در بسيارى جهات تفاوت ماهوى با تفكرات هندو و بودايى دارد. در تفكر بودايى زندگى رنج است و انسان محكوم است به رنج كشيدن؛ حال آن كه در تفكر عرفانى _ اسلامى، زندگى اين جهان مقدمه اى است جهت رسيدن به خدا. بقاى نفس، معاد و زندگى اخروى از نظر بوديسم و مكاتب ديگر هندى مرتبط با اين تفكر منتفى است و هدف تزكيه نفس و تربيت اخلاقى و گذشتن از خود جهت نيل به نيروانا (Nirvana) است در حالى كه رسيدن به خدا و «فناء فى الله» با عشق، هدف عرفان اسلامى است و با كليد عشق همه درهاى فلسفى و اخلاقى تا رسيدن به ذات مطلق گشوده مى شود حال آن كه عشق در آموزه هاى هندو جايى ندارد.
مولويه كه توسط پسر مولانا و مريدانش در آناتولى و عثمانى آن زمان به وجود آمده در تمام كرانه هاى مديترانه گسترش يافته است. داستان «ابراهيم آقا و گل هاى قرآن» از غرب آغاز مى گردد و در شرق تمام مى شود گويى تنها در شرق مى توان فنا شد و به خدا رسيد.
۳- عدم پيوند ميان تخيل و واقعيت از مشخصه هاى مهم و محسوس و خلاء بزرگى در آفرينش هاى ادبى جامعه اروپايى در قرون اخير است. اين گسست عظيم كه از نوع نگاه هستى شناسانه جامعه اروپايى ناشى مى شود، چند قرن است كه در رمان اروپايى به چشم مى خورد و منجر به حديث نفس و ابزورديسم (Absurd) فردى در شخصيت هاى داستانى شده است.
مونولوگيسم (Monologue) و پرگويى هاى قهرمانان داستان هاى اروپايى با پيرنگ هاى پررنگ فلسفى بسيارى از آثار قرن بيستم را رقم مى زند، به عنوان مثال ظهور اگزيستانسياليسم (Existentialism) با شعار زيبا و دلهره انگيز تقدم وجود بر ماهيت فردى، پيرنگ آثار عمده اروپاى دهه هاى چهل و پنجاه به بعد اروپا را تشكيل مى دهد و انسان غربى «روكانتين» وار با آگاهى فزاينده در هر لحظه در نزديك شدن به آن چاله عظيم _ مرگ- دچار «تهوع» مى شود.
به ظاهر اروپاى كودك از زمان هاى دور تاكنون دچار نوسان هاى تب آلود هذيان هاى فلسفى گشته و اكنون همچون انسانى خسته با مادر فلسفه، گويى به سمت مرگ خود گام برمى دارد. «اسكار و بانوى گلى پوش» (مامى رز) به اعتقاد من مى تواند نماد ظريفى از اين روند مرگ تدريجى نگاه خسته غربى باشد، نگاهى كه صرفاً افقى است و در يك كلام خالى از عشق است.