ثبت نام | ورود

خوش آمدید: مهمان
خانه | لیست مطالب | ارسال مطلب | فروشگاه الکترونیکی | اتاق چت و گفتگو

منو اصلي
اتاق چت گفتگو
کليپ تصويري و نماهنگ
دفتر يادبود
لينک باکس

طنز و سرگرمی
پارس اخبار
نقشه سايت
دنياي خنده و طنز
Sms اس ام اس
اخبار و رسانه ها
آموزش کامپيوتر
IT فن آوري اطلاعات
ورزشي
موفقیت و پیروزی
نجوم و ستاره شناسی
مذهبی
فیلم و سینما
گیاه شناسی
عکس و کاريکاتور
فال و طالع بینی
عشق و دوستی
علمي ، آموزشي
دانلود نرم افزار
آرايش و زيبايي
طنز و سرگرمي
سلامتي و بهداشت
خانه و خانواده
آشپزی
ادبيات
کشاورزي
هنر
کار و تجارت
بیوگرافی
آخرين مطالب ارسال شده
3irani & 3amrikai - داستان 3..
مي دونيد اگه .......
خصوصيات پسرها وقتي عاشق مي ش..
يه پسر خوب(وجود نداره)
Sms & jok
تعبير عاشقانه
نكاتي طلايي در مورد موي آقاي..
آسيب شناسي فک و فاميل
مزيت دختر بودن
داستان مداد
يک داستان عجيب
دختر بودن يعني ...
ويژگي پسرهاي ايراني
پسر بودن يعني چه؟
ياد من باش
bodo bodo sms اس ام اس داغ
sms bahal اس ام اس باحال
انواع مرد ها
24ساعت از زندگي پسرها
داستان عاشقانه
داستان عاشقانه
خصوصيات دخترها وخصوصيت پسرها
سايت هاي همکار







منتخب برای شما
خانه » لیست موضوعات » طنز و سرگرمي » لطيفه :: نمایش مطلب

لطيفه هاي قديمي-1

  ارسال این مطلب به یک دوست   
 اطلاعات کاربر:
 
 نويسنده مطلب:  آسمان
 محل کاربر: تهران
تمام مطالب کاربر: تمام مطالب توسط آسمان
 
اطلاعات مطلب:
ارسال شده در: يکشنبه 12 فروردين 1386

متن مطلب:
گزارش مطلب در صورت اهانت آمیز بودن
نمایش داده شده: 1011 دفعه 
 اندازه متن:  1  2  3  4 





يكى از علماى نجف اشرف با خود گفت كه به مسجد كوفه، نظر به شرافت مكان و عدم تردّد مردم مى‏روم و دو ركعت نماز به جا مى‏آورم با حضور قلب.

آن مرد گفت چون داخل مسجد شدم و تكبيرةالاحرام نماز گفتم، بدين خيال افتادم كه در هر مسجدى منارى ساختند و اين مسجد با وصف اينهمه فضيلت و فيض و صفا، منار ندارد بايد منارى در اينجا بنا نمود، با خود گفتم كه گچ و آهن را از مقام يونس عليه‏السلام بايد آورد و سنگ از فلان موضع و بنا از اصفهان و شروع نمودم به كيفيّت ساختن آن و فكر تمام نمودم و به اتمام آن، از نماز فارغ شدم، پس عمامه را بر زمين زدم و گفتم: گويا من براى ساختن منار به اينجا آمده بودم .



--------------------------------------------------


روزى رسول اكرم صلى‏اله عليه و آله و سلّم ملاحظه فرمودند كه ابوهريره در گوشه‏اى از مسجد عبايى بر سر خود كشيده و مشغول خوردن چيزى مى‏باشد، نزديك او آمدند و پرسيدند: در زير عبا چه مى‏خورى؟

ابوهريره پاسخ داد: كفش‏هاى شما را يا رسول‏اللَّه!!

حضرت فرمود: چگونه كفش‏هاى مرا مى‏خورى؟!

گفت: ميل به خرما پيدا كردم. و پول نداشتم، لذا كفش‏هاى شما را فروختم و درب فلان دكان به جايش خرما گرفتم، ليكن شما غصّه كفش خود را نخوريد، زيرا من تا غروب امروز اختيار فسخ گذاشته‏ام، زود تشريف ببريد، پول خرما را بدهيد و كفش‏هاى خودتان را باز پس گيريد!

----------------------------------------




يكى از اولاد و خلفاى بنى‏عباس داعيه خلافت داشت و به غايت ظلم‏پيشه و ستم‏پيشه بود، نديم خود را گفت: براى من لقبى پيدا كن مثل معتصم‏باللَّه و متوكل على‏اللَّه! گفت: نعوذباللَّه!!


-------------------------------------------------------


در تاريخ آورده‏اند كه خليفه‏اى در زمان خلافت خود شبها در ميان ولايت مى‏گرديد و به احوال مردم مطلع مى‏شد، شبى از يكى از خانه‏ها آوازى شنيد، چون از ديوار خانه بالا رفت، ديد زن و مردى نشسته‏اند و قدرى شراب در نزد ايشان است، خليفه مرد را مخاطب نموده، گفت: يا عدواللَّه، خيال مى‏كنى كه خداى تعالى اعمال شنيع و معاصى تو را مى‏پوشاند؟ مرد گفت: اى خليفه تأمّل نما و انصاف بده، اگر مرا در يك كار معصيت سرزده باشد، تو از سه جهت مرتكب گناه شده‏اى! به جهت آنكه خداى تعالى فرموده است: ولا تجسسوا: يعنى در احوال مردم كاوش مكنيد و تو تجسّس نمودى. و ديگر فرموده است: «وأتوالبيوت من ابوابها»: يعنى از درب خانه‏ها وارد شويد و حال آنكه تو از غير درگاه ما داخل شدى و فرموده است: «اذا دخلتم بيوتاً فسلّموا» يعنى هرگاه داخل خانه‏ها شديد پس سلام كنيد و تو سلام نكردى!

گفت: آيا اگر تو را ببخشم چه امر خيرى از تو سر خواهد زد؟ آن مرد گفت: اگر مرا عفو نمودى ديگر مرتكب معصيت نخواهم شد!



----------------------------------------------



استاد در مكتب‏خانه كودكى را پرسيد: پنج حيوان درنده را بشمار.

كودك گفت: دو تا شير و سه تا پلنگ!




---------------------------------------------

كودكى پدر را مى‏گفت: پدر جانم، شما چقدر خوشبخت هستيد!

پدر گفت: چطور فرزندم؟

چون امسال را ديگر لازم نيست برايم كتاب مدرسه بخريد و همان كتابهاى پارسال را مى‏خوانم!



-------------------------------------------------------



سه ديوانه در دريا قايقرانى مى‏كردند كه ناگاه، طوفان شد از هم چاره‏جويى مى‏كردند.

يكى گفت: شما دو نفر پايين رويد و قايق را هل بدهيد، من هم آن را هدايت مى‏كنم


↓ تبلیغ های جدید و روز برای شما ↓


 وضعیت: فعال


عضویت دوستان
:: دریافت ایمیل رایگان ::
عکس و کاریکاتور
جوک و اس ام اس
مطالب آموزشی تفریحی

ثبت نام
تبليغات
مطالب روز
بهترين ها
يک داستان عجيب
اختلاف سن مناسب براي عر..
کفير، نوشيدني خوش‌طعم و..
امتحان آئين نامه - طنز
ناگفته هايي درباره شرف ..
کذب محض عشق - طنز عشقي
بادام تلخ در درمان سرما..
ورود چند نفره به مسنجر ..
بيش از 50 نوع از کليد ه..
ساختار دقيقترين توپ فوت..
نکاتي مهم و کليدي براي ..
ديدن مبلغ قبض ميان دوره..
زورگوئي و دروغ گویی
فرشته نجات
دستور زبان اصفهاني
رضا صادقي کیست ؟
شکار لحظه هاي ورزشي
خاطرات مدرسه
نقشه و پروژکتور چراغ قو..
اس ام اس شبهاي قدر و شه..
طالع بيني افراد از روي ..
چند تا لطیفه از غضنفر

تمام مطالب داغ ...
بهترین لینک

 جستجو برای:     فقط با عکس:  
 جستجو در:   جستجو پیشرفته    

همکاری تبلیغاتی | نقشه سایت | شرایط استفاده | تماس با ما |