بيست و هشتم ارديبهشت ماه سالروز بزرگداشت حكيم، عارف، رياضيدان، منجم و شاعر نيشابوري، ابوالفتح و يا به قولي ابوحفض غياث الدين عمر ابن ابراهيم نيشابوري، خيام بود. بنابراين فكر خيام با همان شخصيتي كه ما از او ترسيم مي كنيم يعني يك متفكرِ فيلسوف رياضيدان مسلمان، بايد بررسي شود. البته اين را بايد توجه داشته باشيم كه وقتي قصد داريم از خيام رباعي نقل كنيم بايد با احتياط اين كار را انجام دهيم، چرا كه او تعداد اندكي رباعي گفت و محكوم به الحاد شد، اما بخاطر فضاي بسته آن روزگار ديگران سرودند و به نام خيام منتشر كردند. از آن گذشته هيچوقت نبايد محيطي كه شاعر در آن زندگي مي كند را فراموش كنيم. دوره اي كه خيام در آن زندگي مي كرد دوره اي است كه از نظر فرهنگ، وضعيت و شرايط اجتماعي، بسيار پيچيده است. چه در رده متفكران و چه در رده سياست اگر در نظر بگيريم با دوران پيچيده اي روبه رو خواهيم شد. حال شاعري كه در عين حال فيلسوف هم هست، تفكر او هم تفكري بسيار والاتر از اهل زمان خودش است، با اين شرايط و وضعيت اجتماعي و سياسي و حتي ديني چطور مي تواند ابلاغ معني و مفهوم كند؟ لاادري گري خيام مثل شوپنهاور مي ماند. او شك مي كند كه پاسخ دقيقتري را پيدا كند به همين خاطر است كه از نظر بسياري از فقها و دانشمندان عصر خود، محكوم و مطرود است. شايد يكي از دلايلي كه مي گويند خيام بخل داشته و علمش را به ديگران منتقل نمي كرده اين بوده كه او در دوره خودش مشتري نداشته. دانشجوي واقعي و حقيقت جوي واقعي وجود نداشته. اول بايد ببينيم كه خيام يك موجود خدانشناس است يا نه. اگر اين را براي خودمان تا حدودي حل كنيم باقي نكات را متوجه خواهيم شد و تعبير و تفسير ما دچار دگرگوني مي شود. در اين كه خيام فردي است با اعتقاداتي در چارچوب نظام و تفكر اسلاميِ قرني كه مي زيسته، شكي نيست. وقتي به ما گزارش هايي كه از زندگي او مي دهند مي بينيم كه او به معاد و به حسابرسي معتقد است، به گزارش دامادش آخرين لحظات زندگي خيام اينگونه مي گذرد كه او كتاب شفاي بو علي سينا را مي خواند و به بخش خاصي از آن توجه مي كند و بعد مي گويد: خدايا تو را به اندازه اي كه قدرت داشتم شناختم. و بعد سر به سجده مي گذارد و مي ميرد. اين رفتار نشان مي دهد كه خيام در چارچوب تفكر الهي به قضايا و مطالب نگاه مي كند. پس ما بايد نوع ديگري به شعر خيام نگاه كنيم. پس مي توانيم بگوييم، اين كه بعضي ادعا مي كنند خيام يك دهري است، در اين معني كه او خدا را نمي شناسد و به قيامت اعتقادي ندارد و به تناسخ معتقد است، نمي تواند درست باشد. آنها كه از بعضي رباعيات او بوي كفر استشمام مي كنند بايد ديدشان را عوض كنند. ● به طور مثال صادق هدايت از شرقي ها و وِكِپه از انديشمندان قرن نوزدهم غرب خيام را به دسته پوچگرايان كشانده اند. آيا دليل آن ايجاد نشدن آن هاله تقدس است يا كم اطلاعي صاحبان اين نوع تفكر از تفكر شرقي كه خيام پيرو آن بوده؟ اول از همه بايد متوجه باشيم كه شعر هميشه امكان برداشت هاي وسيعتري را به خواننده مي دهد. خواننده هر چه با سوادتر باشد تفسير عميق تري از شعر مي كند، و اين بستگي به نظام هاي فكر و جهان بيني كه در ذهن مخاطب است دارد. اگر علي دشتي خيام را يك آدم خوشگذران و باري به هر جهت و دم را غنيمت شمار فرض كرده، به اين خاطر است كه دشتي در «فتنه» يا در «جادو» ي خودش هم همينطور است. در بقيه شاعراني هم كه او تفسير و تحليل كرده است اين نگاه مشترك است. خودش يك شاعر خوش برخورد خوش زبان اشرافي است و همه را همانطور مي بيند. از طرف ديگر نويسنده بد بيني مثل صادق هدايت، از خيام شاعري درست كرده است كه به زمين و زمان بد مي گويد و منفي بافي مي كند و براي آخرت اهميتي قائل نيست و فضاي غم انگيز و نا اميد از كل خلقت درست مي كند. اشخاص ديگري هم هستند كه مي توانيم بگوييم متوسط نگاه كرده اند. مثلاً شبلي لُماني در تاريخ ادبيات خودش، از خيام چهره اي معرفي مي كند كه نه اولي است و نه دومي. اما در كل معني لاادري گري خيام نه كفر است و نه ناداني. سؤالاتي كه خيام مطرح كرده را يك آدم بي سواد انجام نداده است. خيام مي پرسد كه ما چرا به دنيا آمده ايم؟ يا به كجا مي رويم؟ يا اين كه اختيار آمدن و رفتن ما كه دست خودمان نيست!؟ اين ها سؤال هايي است كه هم يك آدم عامي مي تواند مطرح كند و هم يك فيلسوف. اما شكي كه نزد يك فيلسوف است سواي شك يك فرد عامي است. او كنكاش هاي خود را كرده و به نقطه اي رسيده كه نمي تواند جواب پيدا كند. اينجاست كه طرح سؤال مي كند تا به عمق قضيه بيشتر پي ببرد. اما تعميم دادن اين قضيه براي مردم عامي خوب نيست. فيلسوف سعي مي كند راه تازه اي پيدا كند. حيرت خيام، حيرت يك منجم، يك فيلسوف و يك رياضيدان است. اين شك همان شك فلسفي است و پايه تمام دانش هاست. وقتي مي گويد :«كوزه گر دهر چنين جام لطيف / مي سازد و باز بر زمين مي زندش» نمي خواهد اعتراض كند؛ او مي خواهد ببيند فلسفه اين آمدن ها و رفتن ها چيست. چطور مي شود تعبيرش كرد و چطور مي شود راحت زندگي كرد؟
● ما تا اينجاي بحث خيام را فلسفي خوانديم. و نه فقط ما، بسياري از آنها كه بعد از او زندگي و آثار او را بررسي كرده اند بر اين معتقدند كه او فيلسوف بوده، اين در حالي است كه خود او مي گويد : «دشمن به غلط گفت كه من فلسفي ام». . . ما اشتباه مي كنيم؟ او اشتباه كرده؟ يا اين كه اين شعر از شعر هاي بي سندِ منسوب به اوست؟ به احتمال قوي منتسب به خيام است. خيام آخرين حلقه از تفكر ارسطويي و مشايي است چون شاگرد ابن سينا بوده. بعد از خيام مي توان گفت كه اين رشته گسيخته مي شود. شاخص اصلي اين طرز تفكر در فرهنگ ما عقلگرايان و خردگرايان هستند. تصادفاً خيام در عصري است كه در نقطه مقابلش امام محمد غزالي است و در تاريخ آمده است كه آنها با هم بحث هايي داشته اند.
● مجموعه رباعي هاي خيام شاعر، گاهي فراتر از 1000 رباعي مي شود و گاهي كمتر از 100 رباعي، شناسنامه رباعي خيامي چيست؟ ما بايد رباعي هاي خيامي را از كجا شناسايي كنيم؟ دو راه بيشتر نداريم. يكي آن كه طبق معمول اهل ادب، وقتي مي گويند اين شعر براي كسي است، سند اصلي شان را به شهادت بياورند، و تا امروز كه ما هستيم هيچ نسخه اي از نسخه اي كه ژكوفسكي ارائه كرده است قديمي تر نيست و مجموع رباعي هايي كه در نسخه ژكوفسكي است 143 رباعي است. ديگر اين كه به كانون مركزي شعر خيام توجه كنيم و بگوييم كه اين كانون مركزي بدبيني و دهري گري است. اين ها را ملاك قرار بدهيم و بر آن اساس بگوييم اين تعداد از رباعي ها منسوب است. كاري كه هدايت خواسته انجام بدهد. كه او هم باز به سراغ قديمي ترين رباعي كه از خيام نقل شده است رفته و آن رباعي را ملاك قرار داده، پس همه رباعي هايي كه محورشان يكي است انتخاب كرده. آنها هم حدود 70 رباعي است. از نظر ديگر شعر خيام در انتخاب واژه ها و دقت در وزن، زيبايي درون و بيروني خيلي دقيق است. خيام زبان فاخري دارد. مسلماً رباعيات خيام بيشتر از اين ها نمي تواند باشد. تا اين كه روزي نسخه اي قديمي تر پيدا شود كه چند رباعي ديگر اضافه كند يا از مجموع اين ها مصحح ديگري بيايد و الگوي جديدي را انتخاب كند و چند رباعي را اضافه كند. اما اين كه گاهي مي بينيم بيش از 1000 رباعي را به خيام نسبت مي دهند قدر مسلم اشتباه است.
● با توجه به كوتاه بودن شعر خيام بخاطر رباعي بودن و چهار مصراعي بودن آن و همينطور داراي انديشه بودن آن، مي توانيم شعر او را در شتابزدگي و فرار از معنويت رو به رشد روزگارمان، تلنگري براي بازگشتي هرچند مقطعي به معنويت بدانيم؟ بله مي تواند تلنگري باشد. من نمي خواهم از شعر خيام دفاع كنم اما با توجه به انديشه بزرگي كه خيام داشته فكر نمي كنم كه خيام حرف بيهوده اي گفته باشد. در روزگار ما مردم به سرعت در حال دور شدن از ادبيات هستند. مردم خيلي كم وقت مي كنند كه رماني بخوانند يا شعري بخوانند و شرايط طوري نيست كه مردم وقت داشته باشند كه كتابي بخوانند در هر زمينه اي كه مي خواهد باشد، از جمله ادبيات. اما همين فرصت هاي اندك، با توجه به اين كه شعر خيام بسيار كوتاه است مي تواند هشداري بدهد. اما اگر زمينه هاي لازم براي فهم شعر خيام وجود نداشته باشد، ممكن است كج فهمي و برداشت هاي غلط صورت بگيرد.