هله عاشقان بشارت، که نماند اين جدايي
برسد به يار دلدار، بکند خدا خدايي
به مقام خاک بودي، سفر نهان نمودي
چو به آدمي رسيدي، هله تا به اين نپايي
تو مسافري روان کن، سفري بر آسمان کن
تو بجنب پاره پاره، که خدا دهد رهايي
نفسي روي به مغرب، نفسي روي به مشرق
نفسي به عرش اعلا، که ز نور اوليايي
منگر به هر گدايي، که تو خاص ازان مايي
مفروش خويش ارزان، که تو بس گران بهايي
بِصِف اندر آي تنها، که سفنديار وقتي
در خيبر است برکن، که علي مرتضايي
صنما تو همچو شيري، من اسير تو چو آهو
به جهان که ديد صيدي، که بترسد از رهايي؟
همگي وبالم از تو، به خدا بنالم از تو
ز همه جدام کردي، ز خودم مده جدايي