ثبت نام | ورود

خوش آمدید: مهمان
خانه | لیست مطالب | ارسال مطلب | فروشگاه الکترونیکی | اتاق چت و گفتگو

منو اصلي
اتاق چت گفتگو
کليپ تصويري و نماهنگ
دفتر يادبود
لينک باکس

طنز و سرگرمی
پارس اخبار
نقشه سايت
دنياي خنده و طنز
Sms اس ام اس
اخبار و رسانه ها
آموزش کامپيوتر
IT فن آوري اطلاعات
ورزشي
موفقیت و پیروزی
نجوم و ستاره شناسی
مذهبی
فیلم و سینما
گیاه شناسی
عکس و کاريکاتور
فال و طالع بینی
عشق و دوستی
علمي ، آموزشي
دانلود نرم افزار
آرايش و زيبايي
طنز و سرگرمي
سلامتي و بهداشت
خانه و خانواده
آشپزی
ادبيات
کشاورزي
هنر
کار و تجارت
بیوگرافی
آخرين مطالب ارسال شده
قابليت آزاردهنده را حذف کنيد..
شعبده‌بازي با استفاده از حقا..
چرا خدا مردها را آفريد ؟
ضدآب کردن گوشي موبايل
چگونه يک تلفن همراه در آب اف..
آشنايي با نرم‌افزار امنيت شب..
چطور بفهميم دختري تمايل ازدو..
نمونه خانمهايي که آقايان واق..
10 اشتباه نابخشودني طراحان و..
دسترسي به ليست پرشي ويندوز7
مدل لباس زنانه با دامن کوتاه..
عکس هاي جالب و ديدني
اعتماد به نفس براي يک عمر
اعتماد به نفس ارثي نيست
اعتمادبه‌نفس در 10 روز
عشق‌ ورزيدن‌ به‌ سکوت‌
يوگا براي کودکان
يوگا چيست؟
ده تمرين کششي مهم
يوگا درماني چيست؟
يوگا و خواص آن در ميانسالي
رابطه يوگا و سلامتي
سايت هاي همکار







منتخب برای شما
خانه » لیست موضوعات » متن آهنگها » کوروش يغمايي :: نمایش مطلب

کورش يغمائي » كابوس » The Gray Man

  ارسال این مطلب به یک دوست   
 اطلاعات کاربر:
 
 نويسنده مطلب:  مجيد
 محل کاربر: تهران
تمام مطالب کاربر: تمام مطالب توسط مجيد
 
اطلاعات مطلب:
ارسال شده در: شنبه 28 مهر 1386
 
         
متن مطلب:
گزارش مطلب در صورت اهانت آمیز بودن
نمایش داده شده: 374 دفعه 
 اندازه متن:  1  2  3  4 


مي آمد از برج ويران ، مردي که خاکستري بود
خرد و خراب و خميره ، تمثيل ويران تري بود
تمثيل ويران تري بود ، تمثيل ويران تري بود
مردي که در خواب هايش ، همواره يک باغ مي سوخت
آنسوي کابوس هايش ، خورشيد نيلوفري بود
وقتي که سنگ بزرگي ، بر قلب آينه مي زد
مي گفت خود را شکستم ، کان خود نه من ديگري بود
مي گفت با خود

کجا رفت آن ذهن پالوده ي پاک ،
ذهني که از هرچه جز مهر بيگانه بود و بري بود
افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتابش ، زيبا و رنگين و روشن ، تصوير خوش باوري بود
طفلي که تا ديرها را مثل سليمان ببندد ، تنهاترين آرزويش يک قصّه انگشتري بود
افسوس از آن دل که بعد از پايان هر قصّه ، تا صبح مانند نارنجِ جادرود آبستن صد پري بود

دردا که ديري ست دگر ، شور سحرخيزي اش نيست
آن چشم هايي که هر صبح ، خورشيد را مشتري بود
دردا که ديري ست ديگر ، زنگ کدورت گرفته ست
آيينه اي که زلالي ، سر صبح روشنگري بود
اکنون به زنجير نشسته ست ، از جرم تخطير و تدخيم
انگشت هايي که يک روز ، مثل قلم جوهري بود





کورش يغمائي  » كابوس » The Gray Man


↓ تبلیغ های جدید و روز برای شما ↓


 وضعیت: فعال


عضویت دوستان
:: دریافت ایمیل رایگان ::
عکس و کاریکاتور
جوک و اس ام اس
مطالب آموزشی تفریحی

ثبت نام
تبليغات
مطالب روز
بهترين ها
بادام تلخ در درمان سرما..
ورود چند نفره به مسنجر ..
بيش از 50 نوع از کليد ه..
ساختار دقيقترين توپ فوت..
نکاتي مهم و کليدي براي ..
ديدن مبلغ قبض ميان دوره..
زورگوئي و دروغ گویی
فرشته نجات
دستور زبان اصفهاني
رضا صادقي کیست ؟
شکار لحظه هاي ورزشي
خاطرات مدرسه
نقشه و پروژکتور چراغ قو..
اس ام اس شبهاي قدر و شه..
طالع بيني افراد از روي ..
چند تا لطیفه از غضنفر
sms SMS SmS sMs اس مس
چهار قانون شادکامي و مو..
گياهي که موش مي خورد + ..
کاريکاتورهايي در باب لذ..
ده فايده لبخند زدن
آموزش خودكشي (طنز)

تمام مطالب داغ ...
بهترین لینک

 جستجو برای:     فقط با عکس:  
 جستجو در:   جستجو پیشرفته    

همکاری تبلیغاتی | نقشه سایت | شرایط استفاده | تماس با ما |