من قصر آرامشم را در پشت ديوار بلند شب ساخته ام
من درون خيمهء زيباي شب بر بال رنگين خيال پرواز ميکنم
ميرسم به دري سبز گشوده به باغي تازه تر از صبح بهار
من قصر آرامشم را در پشت ديوار بلند شب ساخته ام
آه آه آه آه
بر پلک بسته چشمانم گلاب پاش صبح گلاب سفيد روز را ميپاشد
و بال رنگين پرندهء خيالم را در کورهء داغش ميسوزاند
و مرا از خواب سبز آرامش به صبحي بي حوصله و دلتنگ ميکشاند
غريبم تو ديارم غرقم تو روزگارم بيخبرم ز يارم
قامت خسته دارم قلب شکسته دارم
فضاي نا آرام و لغزندهء روز با من غريبه است و من تنها ميمانم
چشمان پر از پرسش بي پاسخ روز با من غريبه است و من تنها ميمانم
کاسهء لبريز از رقابت روز نبرد دستي با دستي ديگر
براي يک سکهء بيشتر يا کمتر با من غريبه است و من تنها ميمانم
غريبم تو ديارم غرقم تو روزگارم بيخبرم ز يارم
قامت خسته دارم قلب شکسته دارم
و به عشق شب لحظه هاي بي حوصلگي را اندازه ميگيرم
تا شب چادر زيباي سکوت را بر سر دشت بکشاند
و عادت مهربان آرامش را به خانه ام بياورد