مي شد از بودن تو عالمي ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو يک بهانه ساخت
با تو مي شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسکي
کور و کر بازيچه باد مثل يه بادبادکي
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خيلي دير شناختم وقتي که تموم شدم
با يه دست رفيق دستام نه شريک غم بودي
واسه حس کردن دستام خيلي خيلي کم بودي
توي شهر بي کسي هام تو رو از دور مي ديدم
تا رسيدم به تو افسوس به تباهي رسيدم
شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه مي شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزي که نيست شدروي دريا خونه ساخت