دختر مشرقيم دختر آفتاب
پوستم از رنگ بزک کردهء مهتاب
زلفم از رنگ سياه شب يلدا
چشام از روشني روزن شبها
همه حرفام مهربوني
با نجابت يار جوني
سر سپردهء محبت
با نگاهي آسموني
دختر مشرقيم من
دختر مشرقيم من
خونم از رنگ زلال سرخ عشق
گريه هام چشمهء پاک و بي ريا
منم اون تنهاترين دختر شهر
که داره ميشکنه اما بي صدا
دختر مشرقيم من
دختر مشرقيم من
صدام از شرشر آب چشمه ها
تشنه ام تشنه ترين تشنه ها
تشنهء مرد سوار که بياد
قصهء هزار و يک شب رو بخواد
تا براش از ديو قصه ها بگم
زخم تن وحشت سايه ها بگم
تا براش از ديو قصه ها بگم
زخم تن وحشت سايه ها بگم