شوخ شيرين
خواهرش بر سينه و بر سرزنان رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشكش بست بر شه راه را دود آهش كرد حيران شاه را
در قفاي شاه رفتي هر زمان بانگ مهلاً مهلاً اش بر آسمان
كاي سوار سرگران كم كن شتاب جان من! لختي سبكتر زن ركاب
تا ببوسم آن رخ دلجوي تو تا ببويم آن شكنج موي تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز گوشه چشمي بدان سو كرد باز
ديد مشكين مويي از جنس زنان بر فلك دستي و دستي بر عنان
زن مگو، مردآفرين روزگار زن مگو، بنت الجلال ، اخت الوقار
زن مگو، خاك درش نقش جبين زن مگو، دست خدا در آستين
باز دل بر عقل مي گيرد عنان اهل دل را آتش اندر جان زنان
مي دراند پرده اهل راز را مي زند با ما مخالف ساز را
پنجه اندر جامه جان مي برد صبر و طاقت را گريبان مي درد
هر زمان هنگامه اي سر مي كند گر كنم منعش فزونتر مي كند
پس ز جان بر خواهر استقبال كرد تا رخش بوسد، الف را دال كرد
همچو جان خود، در آغوشش كشيد اين سخن آهسته در گوشش كشيد
كه اي عنان گير من آيا زينبي؟ يا كه آه دردمندان در شبي؟
پيش پاي شوق زنجيري مكن راه عشق است اين، عنانگيري مكن
با تو هستم جان خواهر، همسفر تو به پا اين راه كوبي، من به سر
خانه سوزان را تو صاحبخانه باش با زنان در همرهي مردانه باش