قرن هاست كه بحث روح و وجود آن بر سر زبان ها افتاده و اذهان افراد بسياري را به خود مشغول ساخته است. تنها در دنياي مدرن امروزي است كه انسان ها مي توانند با استفاده از ابزار و دوربين هاي پيشرفته، هر از گاهي ارواح را ببينند و عالم ماوراء ماده را تا حدودي درك كنند. هنوز كسي درست نمي داند كه چرا بعضي ها مي توانند ارواح را ببينند وآنها را حس كنند و ديگران اين توانايي را ندارند ولي فرضيه ها و دلايل فراواني براي آن ارايه شده است. يكي از آنها اين است كه كودكان خيلي وقت ها چيزهايي را مي بينند و حس مي كنند كه بزرگ ترها از ديدن آن عاجزند يا گاه اصلا نمي خواهند آنها را ببينند. آنچه كه در ادامه مي خوانيد اتفاقاتي از مشاهده ارواح توسط كودكان است: زن سياه پوش وقتي نه يا ده ساله بودم به همراه مادر و خواهرم در يك خانه آجري دو طبقه زندگي مي كرديم. ما در طبقه اول ساكن بوديم و يك خانم پير در طبقه بالا بود. مدتي بعد پيرزن از آن خانه رفت و مادرم طبقه دوم را هم اجاره كرد. بدين ترتيب من و خواهرم مي توانستيم اتاق هاي جداگانه اي داشته باشيم. اتاق من با آن كاغذ ديواري پر از گل و شاخ و برگ واقعا به نظرم زيبا مي رسيد. همه چيز كاملا زنانه بود. در اين اتاق، در ديگري قرار داشت كه به يك اتاقك كوچك با سقفي مورب باز مي شد و يك پنجره كوچك داشت. در بالاي اين اتاق كوچك دريچه اي بود كه به اتاق زير شيرواني باز مي شد. من از اين كه يك اتاق اختصاصي براي خودم داشتم خيلي هيجان زده بودم و ميز تحريرم را به آن اتاقك بردم. هواي آن جا هميشه بي نهايت سرد بود به همين خاطر يك ماه بعد اجبارا ميزم را از آن جا بيرون آوردم و داخل اتاقم قرار دادم. كم كم نسبت به آن جا احساس بدي پيدا كردم به همين جهت در آن را هميشه مي بستم و حتي اشياي سنگيني را پشت آن قرار مي دادم چون گاهي اوقات با اين كه قفل سالمي داشت ولي نيمه هاي شب خود به خود باز مي شد. دقيقا به ياد دارم كه يك شب از خواب بيدار شدم. احساس كردم مادرم در اتاقم است. در اتاقك، درست پايين تخت من قرار داشت و مي توانستم راحت آن را ببينم ، درست جلوي در و پايين پاي من يك نفر ايستاده بود ولي در سايه قرار داشت. فكر مي كنم پتو را روي سرم كشيدم و سعي كردم دوباره بخوابم. اين اتفاق يك بار ديگر تكرار شد. آن شب من بيمار بودم. نيمه هاي شب از خوب بيدار شدم. يك نفر آن جا بود. هماني كه قبلا آمده بود. اول فكر كردم حتما در عالم خواب مادرم را صدا زده ام و او آمده است. كمي نيم خيز شدم تا ببينم آن سايه واقعي است يا خطاي ديد من است ولي او همچنان آن جا ايستاده بود. ناگهان از ته دل فرياد زدم و مادرم را صدا كردم. سايه به سرعت به سمت در رفت و ناپديد شد. به هنگام فرار از نوري كه از خيابان به درون مي تابيد رد شد و من ديدم كه او واقعي است. يك هيكل سياه و كفن پوش. احساس كردم كه او يك زن غمگين است. هيچ وقت اين اتفاق را براي مادرم تعريف نكردم چون فكر مي كردم حرفم را باور نمي كند. چند ماه بعد مادرم طبقه بالا را دوباره پس داد چون نمي توانست اجاره آن را بپردازد. يك سال بعد هم از آن خانه رفتيم. اتفاقات عجيب ديگري نيز در آن جا مي افتاد. چند سوراخ كوچك در ديوارهاي آن خانه بود كه گاهي اوقات صداهاي عجيب و غريب از آن به گوش مي رسيد. زيرزمين آن خانه چندين اتاق داشت. يكي از اين اتاق ها زغال دان و يك اتاق مخصوص نگهداري گوشت بود. من هميشه از اين اتاق مي ترسيدم زيرا يك بار احساس كردم يك صورت بزرگ در حالي كه نيشخند مي زند از درون تاريكي اتاقك به من زل زده است. بعدها وقتي به اين تصورات فكر مي كردم هميشه با خود مي گفتم اين ها تصورات ذهني يك دخترك نه ساله بوده است ولي دو سال پيش اتفاقي افتاد كه به واقعي بودن آن تجربيات مطمئن شدم. دو سال پيش يك روز داشتم با مادرم درباره ارواح و چهر ه هايي كه آدم از گوشه چشمانش مي بيند صحبت مي كردم . در طول صحبت چند بار از مادرم پرسيدم تا به حال اين اتفاق براي شما نيفتاده است؟ و او هر بار جواب مي داد: ( نه هرگز.)من ديگر چيزي نگفتم و ساكت شدم ولي چند دقيقه بعد او گفت: (راستش را بخواهي يك بار اتفاق افتاده است. آن خانه آجري را يادت مي آيد؟ يادت هست كه مدتي تو و خواهرت در طبقه بالا مي خوابيديد؟ يك روز كه شما مدرسه بوديد، به اتاق تو رفتم تا لباسهاي كثيف را جمع كنم و بشويم. درست كنار در انباري ايستاده بودم و از پنجره بيرون را تماشا مي كردم كه اين احساس خنده دار را پيدا كردم. احساس كردم يك زن آن جا ايستاده است و مرا تماشا مي كند. ولي وقتي سرم را برگرداندم او آن جا نبود. او درست كنار در آن اتاقك سرد ايستاده بود. آن اتاقك را يادت هست؟) من هيچوقت به مادرم درباره آن اتفاقات حرفي نزده بودم. در طول مدت بزرگ شدنم هم در چندين خانه مختلف زندگي كرده بوديم. با اين حال مادرم درست از همان خانه و همان اتاقك صحبت مي كرد.