ششمين امام شيعيان، و پنجمين امام از نسل اميرالمومنين عليه السلام، كنيه او ابوعبدالله و لقب مشهورش «صادق» است. لقب هاى ديگر نيز دارد، از آن جمله صابر، طاهر و فاضل؛ اما چون فقيهان و محدثان معاصر او كه شيعه وى هم نبودهاند، حضرتش را به درستى حديث و راستگويى در نقل روايات بدين لقب ستودهاند، لقب«صادق» شهرت يافته است وگرنه امامى را كه منصوب از طرف خدا و منصوص از جانب امامان پيش از اوست، راستگو گفتن، آفتاب را به «روشن» وصف كردن است .
ابن حجر عسقلانى نويسد: ابن حبان گويد: در فقه و علم و فضيلت از سادات اهل بيت بود .
ولادت او ماه ربيعالاول سال هشتاد و سوم از هجرت رسول خدا (ص)، و در هفدهم آن ماه بوده است. ولى بعضي مورخان و تذكرهنويسان ولادت حضرت را در سال هشتادم از هجرت نوشتهاند و در ماه شوال سال صد و چهل و هشت هجرى به ديدار پروردگار شتافت . مدت زندگانى ايشان شصت و پنج سال بوده است.
بزرگان اهل سنت و جماعت از روزگار وى تا امروز، او را به كرامت خلق، دانش فراوان، بخشش بسيار و عبادت طولانى ستودهاند. صدوق به اسناد خود از فقيه مدينه، مالك پسر انس روايت كند: بر جعفربن محمد عليه السلام در مىآمدم، براى من بالش مىنهاد و مرا حرمت مىداشت و مىگفت: مالك! تو را دوست مىدارم . و من از گفته او خشنود مىشدم و خدا را سپاس مىگفتم . او هميشه در يكى از سه حالت بود: روزهدار، بر پا ايستاده به نماز، ذكر گوينده. او از بزرگان، عابدان و زاهدانى بود كه از خدا مىترسند . از آغاز ولادت تا هنگام رحلت اين امام بزرگوار، ده تن از امويان به نام هاى: عبدالملك پسر مروان، وليد پسر عبدالملك (وليد اول)، سليمان پسر عبدالملك، عمر پسر عبدالعزيز، يزيد پسر عبدالملك، (يزيد دوم)، هشام پسر عبدالملك، وليد پسر يزيد (وليد دوم)، يزيد پسر وليد (يزيد سوم)، ابراهيم پسر وليد و مروان پسر محمد، و دو تن از عباسيان ابوالعباس، عبدالله پسر محمد معروف به سفاح و ابوجعفر پسر محمد معروف به منصور بر حوزه اسلامى حكومت داشتهاند. آغاز امامت امام صادق عليه السلام با حكومت هشام پسر عبدالملك و پايان آن، با دوازدهمين سال از حكومت ابوجعفر منصور (المنصور بالله) مشهور به دوانيقى مصادف بوده است. مدفن آن امام بزرگوار قبرستان بقيع است، آنجا كه پدر و جد او به خاك سپرده شدهاند .
نام مادر او، فاطمه يا قريبه دختر قاسم بن محمد بن ابىبكراست و ام فروه كنيه داشته است .
مادر ام فروه، اسماء دختر عبدالرحمان ابن ابىبكر است .
امام صادق عليه السلام در باره مادرش فرموده است: مادرم مومن، متقى و نيكوكار بود و خدا نيكوكاران را دوست مىدارد .
كلينى به اسناد خود از عبدالاعلى آورده است: امفروه را ديدم ناشناس گرد كعبه طواف مىكرد و حجرالاسود را به دست چپ سود .
مردى از طواف كنندگان به او گفت: در سنت خطا كردى. امفروه پاسخداد: ما از دانش تو بىنيازيم . و از اين پاسخ مىتوان آشنايى او را به مسائل فقهى دريافت .
چنان كه مشهور است فرزندان آن حضرت ده تن بودهاند، هفت پسر به نام هاى اسماعيل، عبدالله، موسى، اسحاق، محمد، عباس وعلى و سه دختر به نام هاى امفروه، اسماء و فاطمه .
اسماعيل پسر بزرگتر آن امام است و پدر، وى را دوست مىداشت .
گمان بعضى از شيعيان بود كه اسماعيل بعد از پدرش به امامت خواهد رسيد. اما او در روزگار زندگانى پدر درگذشت و امام، وى را در گورستان بقيع به خاك سپرد و بر مردن او سخت گريان شد .
سالى با او به حج رفتم، چون هنگام گفتن لبيك رسيد، سخن در گلوى او بريد و نزديك بود از شتر بيفتد، گفتم: پسر رسول خدا! مىبايست لبيك بگويى! گفت: پسر ابى عامر! چگونه جرات كنم و بگويم: لبيك، اللهم لبيك، در حالى كه مىترسم خدايم بگويد نه لبيك و نه سعديك ؟! پيش از به خاك سپردن، روى او را گشود تا مردم ببينند اسماعيل مرده است، ولى پس از مرگ اسماعيل گروهى مردن او را باور نكردند و پس از امام صادق او را امام دانستند .
اسماعيليان يا هفت اماميان كه صدها سال بعد به دو فرقه نزاريه و مستعلويه تقسيم شدند، به دين اسماعيل منسوباند. هفت اماميان هم اكنون در كشورهايى از جمله ايران، پاكستان و هندوستان به سر مىبرند. امام صادق عليه السلام سى و يك سال و به روايتى سى و چهار سال در كنار پدرش امام باقر عليه السلام بوده است . در سفرى كه امام باقر، به خواست هشام پسر عبدالملك به شام رفت، همراه او بود. از او روايت شده است: چون به دمشق رسيديم، هشام سه روز ما را نپذيرفت و روز چهارم اجازه ديدار داد. چون به مجلس او درآمديم بر تخت نشسته بود و فرماندهان سپاه وى در دو صف ايستاده بودند. بزرگان خاندان او نيز حضور داشتند. پس پدرم را تكليف تيراندازى كرد، او عذر خواست و سرانجام با اصرار هشام پذيرفت و نُه تير پى همديگر افكند و هر تير بر تير نخستين خورد. هشام را خوش نيامد و مدتى ما را ايستاده نگاه داشت . پدرم خشمگين گشت و هشام چون خشم او را ديد، وى را بر سر تخت برد و دست در گردن او افكند و در سمت راست خود نشاند.
پس دست در گردن من درآورد و مرا در سمت راست پدرم جاى داد .
چنان كه اشاره شد، امام صادق عليه السلام گذشته از منزلتى كه نزد شيعيان دارد، در ديده عامه مسلمانان نيز داراى مقامى والاست .
بزرگان اهل سنت و جماعت از روزگار وى تا امروز، او را به كرامت خلق، دانش فراوان، بخشش بسيار و عبادت طولانى ستودهاند صدوق به اسناد خود از فقيه مدينه، مالك پسر انس روايت كند: بر جعفربن محمد عليه السلام در مىآمدم، براى من بالش مىنهاد و مرا حرمت مىداشت و مىگفت: مالك! تو را دوست مىدارم . و من از گفته او خشنود مىشدم و خدا را سپاس مىگفتم . او هميشه در يكى از سه حالت بود: روزهدار، بر پا ايستاده به نماز، ذكر گوينده. او از بزرگان، عابدان و زاهدانى بود كه از خدا مىترسند .
ابن شهر آشوب از مالك بن انس روايت كند: از جعفربن محمد در فضل و علم و پارسايى برتر نديدم . يا روزه بود، يا نماز مىخواند، يا ذكر مىگفت. از بزرگان و اكابر و زاهدان بود و از آنان كه از پروردگار مىترسند. بسيار حديث، نيكو محضر و پر فايده بود. چون «قال رسولالله» مىگفت رنگش دگرگون مىگشت . بسيار حديث( کسي سخنان جديد مي گويد)، خوش محضر و بسيار فائده بود. سالى با او به حج رفتم، چون هنگام گفتن لبيك رسيد، سخن در گلوى او بريد و نزديك بود از شتر بيفتد، گفتم: پسر رسول خدا! مىبايست لبيك بگويى! گفت: پسر ابى عامر! چگونه جرات كنم و بگويم: لبيك، اللهم لبيك، در حالى كه مىترسم خدايم بگويد نه لبيك و نه سعديك ؟! على بن عيسى اربلى مولف كشف الغمه از محمدبن طلحه در باره او آورده است: شنيدن سخنانش موجب زهد دنيا مىشد و اقتداى به او بهشت را در پى داشت. نور چهرهاش گواهى مىداد از سلاله نبوت است و پاكى كردارش آشكار مىساخت از ذريه رسالت است .
بزرگانى چون يحيىبن سعيد انصارى، ابن جريح، مالكبن انس، سفيان ثورى، سفيانبن عيينه، ابوحنيفه، شعبه و ايوب سختيانى از علم او بهره گرفتند، و آن بهرهگيرى را براى خود مباهات شمردند و بدان شرف يافتند و فضيلت كسب كردند .
او از بزرگان اهل بيت و سادات آنان بود . علمى فراوان و عبادتى بسيار و اورادى پيوسته و زهدى آشكار داشت و بسيار تلاوت بود. معانى قرآن كريم را تتبع مىكرد و گوهرهاى آن را بيرون مىآورد و از عجايب آن بهره مىگرفت. اوقات خود را بر انواع طاعت ها قسمت كرده بود كه در آن حساب نفس خويش مىنمود. ديدن او آخرت را به ياد مىآورد . ابن شهر آشوب از مالك بن انس روايت كند: از جعفربن محمد در فضل و علم و پارسايى برتر نديدم . يا روزه بود، يا نماز مىخواند، يا ذكر مىگفت. از بزرگان و اكابر و زاهدان بود و از آنان كه از پروردگار مىترسند. بسيار حديث، نيكو محضر و پر فايده بود. چون «قال رسولالله» مىگفت رنگش دگرگون مىگشت .
ابونعيم اصفهانى درباره او نوشته است: امام ناطق، زمامدار سابق، ابوعبدالله جعفربن محمد صادق بر عبادت و خضوع روى آورد و عزلت و خشوع را برگزيد و از مهترى و رياست دورى جست .
شهرستانى در ملل و نحل مىنويسد: جعفربن محمدالصادق داراى علمى بسيار و ادبى كامل بود. زهد و پارسايى داشت. نه گرد مهترى گرديد و نه بر سر خلافت با كسى به جنگ برخاست. آن كه در درياى معرفت شنا كند در شط نمىافتد و آن كه به اوج حقيقت رسد از فرود آمدن نمىترسد .
ابن خلكان درباره حضرتش نوشته است: از سادات اهل بيت بود و به خاطر راستى در گفتار به صادق ملقب گشت. فضل او مشهورتر از آن است كه گفتهاند .
و عطار از عارفان بزرگ سده هفتم درباره حضرتش چنين نوشته است: آن سلطان مصطفوى، آن برهان حجت نبوى، آن صديق، آن عالم تحقيق، آن ميوه دل اوليا، آن جگر گوشه انبياء، آن ناقد على، آن وارث نبى، آن عارف عاشق، جعفر الصادق رضىالله عنه، گفته بوديم كه اگر ذكر انبيا و صحابه و اهل بيت كنيم كتابى جداگانه بايد ساخت. اين كتاب شرح اولياست كه بعد از ايشان بودهاند اما به سبب تبرك به صادق ابتدا كنيم .
و چون از اهل بيت بيشتر سخن طريقت، او گفته است و روايت از او پيش آمد، كلمهاى چند از آن حضرت بياورم كه ايشان همه يكىاند. چون ذكر او كردهاند، ذكر همه بود. نبينى كه قوم مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند . يعنى يكى دوازده است و دوازده يكى . اگر تنها صفت او گويم به زبان، عبارت من راست نيايد كه در جمله علوم و اشارت و عبادات بدون غلو به كمال بود. و همه الهيان را شيخ بود، و همه محمديان را امام بود. هم اهل ذوق را پيشرو بود و هم اهل عشق را پيشوا . هم عباد را مقدم بود و هم زهاد را مكرم . هم در تصنيف اسرار حقايق خطير بود، هم در لطافت اسرار تنزيل و تفسير بىنظير .
عمرو بن ابى مقدام گفته است: هر گاه جعفربن محمد را مىديدم مىدانستم او سلاله پيمبران است و ابوجعفر منصور او را از كسانى دانسته است كه از خدا به آنان الهام مىشود (محدث) .
و خانقانى شروانى در منشات نوشته است: جعفر صادق عالم مطلق بود.
اين چند گواهى را كه اندكى از بسيار است براى آن نوشتم تا آنان كه تتبعى چنان كه بايد در سيره معصومان ندارند و شرح زندگانى امامان شيعه را جز از گويندگان شيعى نشنيده و يا جز در ماخذهاى غير شيعى نخواندهاند، بدانند كه قدر و منزلت اين امام تنها در ديده شيعيانش بزرگ نيست، هر كه علمى و بصيرتى داشته برابر او فروتن بوده و بزرگش مىداشته است.
و «زيد» عموى او درباره وى گفته است: در هر زمان مردى از ما اهل بيت است كه خدا به او بر خلق خود احتجاج مىكند و حجت زمان ما برادرزادهام «جعفر» است؛ آن كه او را پيروى كند، گمراه نگردد و آن كه مخالف وى بود، هدايت نشود .
در روزگار رسول خدا، هر گاه ياران آن حضرت را به حكمى فقهى نياز مىافتاد به قرآن يا حديث رجوع مىكردند و يا از شخص پيغمبر(ص) مىپرسيدند و پاسخ مىگرفتند و اگر به او دسترسى نداشتند به آنان كه از فقه بهرهاى داشتند روى مىآوردند، از ياران رسول (ص) آن كه مىتوانست حكم خدا را چنان كه هست بگويد و هر مشكل فقهى را به سرانگشت علم بگشايد، على عليه السلام بود. على پيوسته با پيامبر(ص) به سر مىبرد و معنى قرآن و حديث را از او فرامىگرفت و خود در اين باره چنين مىگويد: گاه رسول خدا را سخنى است و آن را دو گونه معنى است، گفتارى است خاص و گفتارى است عام، آن سخن را كسى شنود كه نداند رسول خدا از آنچه خواهد، پس شنونده آن را توجيه كند بى آن كه معنى آن را بداند، يا مقصود او را بشناسد، يا آن كه بداند آن حديث چرا گفته شده است و همه ياران رسول خدا چنان نبودند كه از او چيزى پرسند و دانستن معنى آن را از او خواهند... و از اين گونه چيزى بر من نگذشت جز آن كه آن را از او پرسيدم و به خاطر سپردم.
پس از رحلت رسول(ص) و دوران خلافت خلفا هر گاه در مسئلهاى فقهى كار بر خليفه يا صحابه رسول(ص) دشوار مىشد، به على عليه السلام رجوع مىكردند و او مشكل آنان را مىگشود. چون على به شهادت رسيد، دشمنان كار را بر فرزندان و شيعيان او تنگ كردند. و ميان مردم و آنان جدايى افكندند. از سوى ديگر، دين به دنيا فروختگان نيز براى خشنودى حاكمان وقت و يا سود خود، به ساختن روايت ها پرداختند، تا آنجا كه شناخت حديث درست از نادرست بر فقيهان دشوار گرديد. مىتوان گفت از سال چهلم هجرى تا نزديك به پايان سده نخستين هجرت جز معدودى از صحابه و تابعان از فقه درست فقه آل محمد (ص) بىبهره بودند .
در روزگار امام باقر اندكى گشايش پديد آمد و ساليان 148- 114 ( دوران امامت امام صادق -ع) عصر انتشار فقه آل محمد يا به تعبير ديگر، روزگار تعليم و تدريس فقه جعفرى بود. در اين سال ها مدينه نيز چهره ديگرى يافته بود .